خرید بک لینک
کلاس 2108 _ایستایی استادی که کلاسش را اینطور شروع می کند: _ استاد یه نفر دیگه هم هست + به درک.. بره بمیره اون یه نفر. مگه تو وکیل وصیشی؟ سال بالایی که برای انتخاب واحد کمکم کرد ازش گفته بود " پیرمرده یکم مشتی میزنه ولی واقعا منصفه دستشم زیاد به انداختن نمیره مگه خیلی منگ بزنه طرف" برایمان حرف زد. گفت باید جامعه شناس باشی، آدم شناس باشی. گفت که "هرمتر ریسمان آسانسور اگه 400 کیلو رو نگه میداره و تو بالاش بزنی ظرفیت 4 نفر؛ وقتی 8 نفر سوار بشن، ریسمان دیگه تحمل نداره.. نفهمن، باید بیوفتن بمیرن. ولی تو بیا دو متر ریسمان بزن و بنویس 4 نفر.. حساب بی شعوری کاربر رو تو باید داشته باشی." " کارفرما، مجری، مصرف کننده.. خودتو بذار جای اونا." "کارفرما پول داره میده. اگه a تومن میده میخواد 5a گیرش بیاد. وگرنه که میذاشت بانک پارسیان 2a سود می بُرد و زندگیشو می کرد. وقتی تو طرحی میدی که کارفرمات ضرر می کنه، اونم میزنه پس کله ت که بری پی کارت. برای چی کل دیوارو گرانیت میزنی؟ (دیوار کلاس) لازمه؟ نه.. اگه برای دیوار خارجی و عایق صدا و گرماس، که پشم سنگ میزنی و روش گچ می گیری. انقدر هزینه ی بیشتر و مصا

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 13:33

یکی از بچه ها اومده بیدارم کرده، میگه خورشید پاشو بریم استاد نمیاد. تو اینستاگرامش پست گذاشته "دانشگاه بی دانشگاه خانه نشینی بهتر است."

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 13:33

می دونی؟ چیزی که ما رو عقب میندازه ترسه. می رسیم به جایی که یک کوه کار نکرده داریم و نزدیکش که میشیم، فکر اینکه هیچ وقت اینها تموم نمیشن، از پا میندازتمون. همه ش خسته ایم، همیشه خسته ایم، مشغول کاری نیستیم،درس نمی خونیم،اما خسته ایم. "کسالت می دونی از چیه؟ ناامیدی. ناامیدی مال آدمای تنبله. آدمایی که حال ندارن تلاش کنن. مثل کسی که هواپیماش سقوط کرده تو کوهستان برفی. جون نداره دست و پا بزنه و خودشو نجات بده، همون جا هم تو برفا می میره.." گوش کن به حرف من.. بی خیال آخرش شو. فراموشش کن. فقط سعیی کن آروم آروم جلو بری. یه گوشه ش رو بگیر و شروع کن. فقط برای اینکه یه چاره ای کرده باشی. که آخرش نزنی تو سر خودت، به خودت بد و بیراه نگی که می دونستی این راهی که میری آخرش خیر نداره، ولی هیچ کاری براش نکردی. ببین، همیشه فکر کن به اون روز آخر.. وقتی که پاسخنامه رو تحویل میدی و میای بیرون. کاری کن که اون روز، به خودت بگی همه ی تلاشمو کردم. هیچ جا کم نذاشتم. بذار بگم بهت که بدترین ساعتای عمرت میشه.. از خودت بدت میاد. خراب شده و تو دیگه هیچ کاری نمی تونی بکنی. من هم بچه ی درسخونی بودم. من هم زحمت

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: سه شنبه 26 بهمن 1395 ساعت: 13:33

من وبلاگ خواندن را به وبلاگ نوشتن ترجیح می دهم. خواندن را به نوشتن ترجیح می دهم. شنیدن را به گفتن ترجیح.. دیدن را به دیده شدن. دنیای وبلاگی را دوست دارم. یک جورهایی به اینجا عادت کردم اصلا. خاطره درست شده، بچه ها برایم آشنا شده اند. همه آبی های دنیا مرا یاد نیکولا می اندازند. وقتی سعدی می خوانم، آقاگل گوشه ی فکرم است. هزار اتفاق کوچک روزانه شباهنگ را یادم می آورند. بلاگرها اصلا یک طور بهتری هستند. به همه چیز حساسند. می بینند، می فهمند، حواسشان هست. هرلحظه درحال قصه ساختن اند. وقتی هم که جمع می شوند کنار هم، مثل یک خط اکسپرسیو نارنجی، وسط خطوط پشمالوی خاکستریند. مثل یک حباب رقصان نغمه سرا، که هر طرف می لغزد، به اطرافش رنگ و شور و خوشحالی پس می دهد. دیروز کنارشان بودم. کنارشان آدم غریبگی نمی کند. خودش را قایم نمی کند. برای فرار کردن لحظه شماری نمی کند. داشتم نگاهشان می کردم.. خوب بودند :) شرح آنچه گذشت را کالفیلد حتما می نویسد. بگذارید که من برایتان بگویم نار خاتون چقدر مهربان است. همیشه لبخند دارد، وقتی حرف میزنی باعلاقه نگاهت می کند. چشم هاش می درخشد :) باهمه ی شور و شیطنتش آ

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 12:23

_ تو خنگی

+ باشه

_ تو خیلی خنگی

+ آره آره باشه..

_خیلی خنگی

+ آره من خنگم اصلا

_ بلند تر بگو تو خیلی خنگی

+ من خنگم

_ خیلیشو هم بگو

+ من خیلی خنگم




خ. یادت نره..


#شخصی_تر


خ.2

گوش کن

از گلوی من دستاتو وردار

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: چهارشنبه 20 بهمن 1395 ساعت: 12:23

میرندا رفته است. آن روز توی تاکسی از جیبم افتاد و دیگر، این آخرین خبری ست که ازش دارم. هرچه زنگ میزنم و سعی می کنم امیدوار باشم، تکرار می کند: خاموش است خاموش است خاموش است مامان می گوید به دلش افتاده که برمی گردد. دل مامان خیلی وقت ها راست می گوید.. برگرد وقتی اعصابم خراب است، به خودم دلداری می دهم که الان می روم کنج اتاق، می چپم در کتاب محبوب قدیمی. وقتی کار را شروع می کنم، فکر می کنم که کاش، هر مرحله را ثبت کنم. وقتی زیر لب زمزمه می کنم، یادم می آید که منا آواز خواندن مرا دوست داشت. وقتی کتاب می خوانم و دلم با یک جمله می رود.. وقتی حال و هوای ناسامانم هوس حرف زدن با حنا می کند؛ وقتی از گوشه کنار زندگی میزنم در به در به دنبال کار کاکتوس و.. لحظه های حیاتی بودنش، یادم می افتد که نیست، نیست، نیست،.. فکر می کنم که حالا کجاست؟ دست کی افتاده؟ فکر می کنم بلاخره یکی روشنش می کند و قفلش را باز می کند (آخ خدا، دلم برای رمز احمقانه ش تنگ شده)، عکس هایم را می بیند.. سری عکس های "خودم برای خودم" ، مجموعه ی "وقتی حواسش نیست" ، عکس برادرک درخواب، عکس موهام بدون حجاب، عکس های سلفی با مامان

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

_ خورشید ی چی بگم؟ دلم تنگ شده برا اون طولانی حرف زدن هامون اون موقع که چند ساعت حرف میزدیم تا من پشت تلفن خوابم میبرد تا شارژ هر دو مون تموم میشد قشنگ دلم تنگ شده براش + اون شب که نمیرفتی شام بخوری :) اون شب که زیر بارون می لرزیدم ولی قطع نمی کردم برم خونه.. _ اون شب که گفتم صداتُ ضبط کردم و میفرستم برا همه بچه ها :) + لعنت بهت لعنتی _ اون شب که گربه دیدیُ ترسیدی اون شب که همسایه مو فرفریتون گیتار میزد ...

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

قابلمه ی سنگین را بلند می کنم؛ درد از دست چپم می گذرد، رهایش می کنم.. ماماا یک بار خورده بود به یک اتوبوس؛ دستش ضرب دیده بود. کار که می کرد، درد کهنه زنده می شد. چشم هایش را می بست و لب می گزید. کوچک بودم. می گفتم "مامانم شیکسته" فکر می کنم به آن تصادف احمقانه؛ به قصه هایی که بر من گذشت.. فکر می کنم به آن کودکی که دارم "مامان شیکسته"اش می شوم :) خ. به سبحان گفتم اگه یه وقت خواستی مامان پیدا کنی، یکی رو بیار که حالش خوب بمونه. گفت اونا ک حالشون خوب میمونه شبیه مامانا نیستن.صرفن زنن.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17


او یک گیج است..

که راه افتاده و به تمام دنیا برگه ی یادآوری می چسباند.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

لال شده ام. سپهر یک چیزهایی از آرمیچر می گوید، روی کاغذ کاهی مچاله یک نمودار سینوسی می کشم و سر تکان می دهم. شیوا دارد از بی پولی و بی حوصلگی و خستگی هاش حرف می زند، نگاهش می کنم، برایم مهم است.. اما تنها چیزی که می گویم یک اوهوم نصفه نیمه ست. فلج هم شدم انگار.. هرچه می نویسد، جوابش را استیکر می فرستم. به حنا می گویم از طرف من برای پریسا کامنت بگذارد. ترجیح می دهم مسئله ها را ذهنی حل کنم. بیست دقیقه طول کشیده این چهارخط. توی سرم پر شده از دود سفید. همه محو و دورند. صبح کنکور هم همین جور بودم. توی تاکسی، سر تکیه داده به شانه ی ماماا، کتاب را چسبانده بودم به صورتم و صفحه هاش را بو می کردم. مامان بهم خندید. آن شعر را برایش خواندم.. "از نهفت پرده ی شب / دختر خورشید، / نرم می بافد / دامنه رقاصه ی صبح طلایی را. وز نهانگاه سیاه خویش، / می سراید مرغ بد اندیش: / چهره پرداز سهر مرده ست / چهره ی خورشید افسرده ست/ .. " بعد از آن روز هم.. تقریبا همیشه ی وقت ها دودهای سفید که بوی آب مانده ی چند روزه می دادند، می آمدند توی سرم و می چرخیدند و من خیلی زمان ها می نشستم و به هیچ چیز فکر نمی کردم.

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

تازه از سر ساختمون اومده بود. چادرشو از سر برداشت. وایسادم رو به روش و گفتم :"چیکار کنم خوشحال شی؟" سپهر خندید. خودشم خندید. رفت تو اتاق، گفت:"غذا رو گرم می کنی؟" پرسیدم:"خونه چه خبر؟" تعریف کرد که صاحب خونه رفته سرخود برای سقف کاذب پلکسی ابر و آسمون آبی خریده، کارو خراب کرده. گفت:"حیف حموم به اون قشنگی.. ظرفا رو بذار باشه. خیلی خسته م. یه ساعت دیگه بیدارم می کنی؟ " پسرا رو به خط کردم. مجبورشون کردم کمدشونو مرتب کنن. چایی گذاشتم، مخزن آبو پر کردم، به گلای قاشقی گفتم"چه بزرگ شدین قشنگا"، مشغول شدم به شستن ظرفا. داشتم فکر می کردم که چقدر سخته فهمیدن مامان. مامان بزرگو اگه بی هوا بغل کنی، می خنده. اگه از دستش سیب پوس کنده بگیری، اگه بگی قیمه هاش نیست در جهانه، اگه بشینی که موهاتو ببافه و از بچگیاش قصه بگه، خوشحال میشه. مامان بزرگ اگه زنگ بزنی احوالشو بپرسی، میگه دستت درد نکنه زنگ زدی. اگه بمونی خونه ش و کمکش کنی، دعات می کنه. مامان اما پیچیده س. هیچ وقت حرف نمیزنه از حس و حالش. خیلی وقتا گله می کنه این چرا اینجوریه؟ چرا اون طوری می کنی؟ و اینا.. اگه خوشحال بشه هم نمیگه. خ

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

مام بزرگ توی خواب غلت می زنه. گوشه ی پرده رو کنار میزنم. ابره.. اگه پارسال بود، فردا امتحان عربی داشتیم و شیمی.. only مسئله. و خراب می کردیم و می نشستیم تا آقای شعبانی بیان و بگن "باز چی شده؟" تهران قبل بارون یه حالی میشه،پر خواهش و نیاز. نگاه می کنم.. کجا اینطور مستانه، آسمونش قبل باریدن، بنفش میشه؟ این شهر دلبر.. فکر می کنم اگر بباره، کار امداد سخت تر میشه یا ساده تر؟ خواب، نرم و نرم چشم هامو هم میذاره. زیرلب با خودم می خونم" لک لک ناز قندی/ یه چیزی میگم نخندی/تو این هوای تاریک/ دالون تنگ و باریک/ وقتی که می پریدی/ تو زهره رو ندیدی؟" مام بزرگ دیروز میون حرفاش پرسید:"مهشیدو یادته؟" که برم دور دور.. یه تصویر مبهم از دخترکی که نشسته بود روی قالیچه، جلوی در ؛ کنار من که داشتم به یک پسرک عینکی چندسال بزرگتر می گفتم "اسمت دخترونه س محیا" صدای بارون روی پلاستیک، صدای بارون روی نرده، مثه بارون توی ناودون.. تو گنگی بیدار خوابی به خودم میگم" داری خواب می بینی" زار می زد. میون هق هق حرف می زد:"گفتم علی، بیا الان آتیش بالا می گیره. گفت نه، مال مردم داره از دست میره" صدای هلهله ی بارون.. تکیه

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

تو نمی دانی..

من هنوز از غوغا پناه می برم به هاول و قلعه ی متحرک

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

انقدر خسته، انقدر خسته، انقدر خسته بود که ایستاده در اتوبوس خوابش برد. قبلش هم توی تاکسی، داشت خواب می دید که نباید بخوابد. تمام دیشب را ایستاده کار کرده بود. زانوهایش از ضعف می لرزیدند. انتخاب واحد شروع شده بود اما سایت برای من باز نمی شد. زنگ می زدم دانشگاه کسی جواب نمی داد. لیست دروس را نگاه کردم. استاد جان برگشته بود.. حرف هایمان اثر کرده بود. یعنی که برایش مهم بوده. یعنی که "جوجه"هاش را رها نکرده به امان خدا. آن روز آخر که همه جمع شده بودیم دورش، ایستاد و گفت:" یه دلیل منطقی بیارین که بمونم." رو کرد به من"خورشید.." گفتم و گفتم و یک دنیا حرف زدم برایش. دست به سینه اش باز و شد و گفت "باز هم فکر می کنم" حالا که برگشته بود، من نمی توانستم سر کلاسش باشم. هم صبح و هم بعدازظهر پر شده بود. آلبوم را گذاشت رو به روی استاد. خانم ورق زد: +A+، A مدادی، A،.. . خانم، استاد هندسه بود. اسم زیبایی داشت. ارمنی بود. نگاهش کرد. فکر کرد "هی خانم، شما یک تنه جگر ما را در آوردی." و فکر کرد چقـــدر دلتنگ بشود برای طنز یواشکی حرکاتش. شیت را نگاه کرد و گفت:"دوسش ندارم. خوبه ها.. ولی کار آلبومت فوق الع

برچسب: نویسنده: ساناز رضایی تاريخ: پنجشنبه 14 بهمن 1395 ساعت: 1:17

صفحه بندی